آهندلی
1:33:57 | ۱۳۸۸ دوشنبه ۲ آذر | ارسال شده در
 
 

گفتم آهندلی کنم چندی            ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا، دور نیکنامی رفت         نوبت عاشقیست یک چندی

تو آتشی هستی که ... در من روشن شده، شدت گرفته و حالا دیگر جانم را می سوزاند. یک احساس فراموش شده ی انسانی در من با تو بازگشته است: عشق، عشقی نه چنان که بخواهد با ابتذال ... فروکش کند. احساس مقدسی که روح مرا مشتاق پاک ماندن ابدی می کند. بزرگ ترین گناه و دل مشغولی من وقتیست که به تو نگاه می کنم. از یک فاصله ی دو سه متری؛ چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی درباره ی آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد.... من هر لحظه عطشم از تو بیشتر می شود. این عشق یکسره تشنگیست. حالا تازه می فهمم که من به تشنگی محتاج ترم تا رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن. دوری، اما نه چنان دوری ای که بی قرار و رسوایم کند. همان چند قدم فاصله. اسم خوبی یادم آمد: این عشق ِ تلخیست که من عمرم را با سه قدم فاصله از آن طی خواهم کرد.|1|

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

|1|. نوبت عاشقی/مرا ببوس/محسن مخملباف. نشر نی

* این قطعه را قبلاً در وبلاگ نوشته بودم، اما به خاطر زیبایی، عمق و حس پاک و لطیفش باز هم مینویسم. 

 
   
نظرات کاربران - 1 نظر ثبت شده



طراحی و اجرا توسط ایران استاتیترا